تبليغاتX
فصل من
تماشا کن سکوت تو چه عمقی رو به شب داده...
دوستش دارم...خیلی هم زیاد...حتی وقتی یک ساعت غر میزند که:"تو یکی که بی  نظم نبودی...همه چیزت به بابا رفته این یکی هم روش..آخه مگه من چه گناهی کردم که مدام باید زیر دم شما رو جمع کنم..." و یا حتی وقتی که آب می پاشم رو صورتش و جدی و عصبانی بهم میگه:"وای به حالت اگه طرف من پیدات شه..."و باورتون نمیشه وقتی که از دست من که دارم به موهاش ور میرم و اونها رو مثل جودی ابت درست میکنم کفری میشه، عاشقشم...

کاش همیشه مامانم پیش من باشه تا - با این که با وجود تمام اصرارهای من هیچ وقت بوسم نمیکنه – باز هم دلم گرم این باشه که یه کسی هست که از ته دل نگران نگرانیهامه و تمام آرزوش اینه که ما به آرزوهامون برسیم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:55  توسط مهرگان | 
از   پاسخ من دبیرها آشفتند

وز حنجره شان هر چه در آمد گفتند

اما به خدا من هنوز معتقدم

از جاذبه ی تو سیبها می افتند... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:15  توسط مهرگان | 
غروبت را نظاره میکند

و نمیگذارند با تو خداحافظی کند

و او را قاتل تو میخوانند

هم او که تمام لحظه ها سایه بود که نور وحشی آفتاب تو را نسوزاند

نمیدانم چه میکشد فقط میدانم

 تمام وجود مرگ را فرا میخواند


برای رضا که برای رسیدن به سارا هر کاری کرد و حالا سارا نیست و رضا تنها مانده...تنهای تنها...حتی خانواده اش هم برای مراسم نیامدند...و خانواده ی سارا به جای دلداری، با فریادهایشان او را که خرد شده بود ریز ریز کردند... 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:21  توسط مهرگان | 
یک سالی میشه که این جا ننوشتم...وقتی نگاه میکنم میبینم خیلی تغییر کردم...و فکر میکنم خیلی هم جای تغییر کنم...ولی کی میدونه...شاید اون قدر زنده نباشم...امروز فهمیدیم یکی از بچه های دانشکده توی تصادف فوت کرده...واقعا وحشتناک بود...هنوز هم توی شوک هستم...حالم داغونه...کاش میشد معنی این همه معادله رو فهمید...کاش...
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:26  توسط مهرگان | 

من توی این دنیا چی کاره ام؟؟؟...اصلا قراره چی کاره باشم؟؟؟مهمترین هدف زندگیم چیه؟؟؟...اگه بخوام شعار بدم و قشنگ حرف بزنم میگم مهمترین هدفم رضایت خداست...ولی این فقط یه حرفه...من وقتی میخوام یه کاری رو شروع کنم یا به این فکر میکنم که آیا خودم از اون کار لذت می برم یا این که آیا دیگران منو به خاطر این کارم تحسین خواهند کرد؟ و البته بیشتر کارام توی دسته دوم قرار می گیرند...و به همین خاطره که توی هیچ کاری خیلی موفق نیستم...یادمه قبل از کنکور فقط به خاطر خدا و خودم درس میخوندم و موفق شدم...

تازه الان هم همش غر میزنم و از زمین و زمان اشکال می گیرم و صد البته این مشی همه تنبلان جهان است...و همه اش منتظرم یکی بیاد منو هل  بده تا استارت بزنم و نمیدونم که زندگی ای رو که خودم نتونم تغییر بدم هیچ کس دیگه ای هم نخواهد تونست تغییر بده...

حالا- با این که همیشه از تصمیم گرفتن می ترسم چون از تنبلی و بی حوصلگی خودم خبر دارم-می خوام حتی اگر به قیمت افتادن ترم جراحی تموم شه یه تصمیم بگیرم...میخوام دوباره به سمت خودم و خدا برگردم...میخوام بفهمم چی میخوام...میخوام بفهمم واسه چی اون چیز رو میخوام و باید بفهمم چه طور باید به اون برسم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:47  توسط مهرگان | 

به نام خدای خوب و مهربانم...

میدونستم بالاخره به دادم میرسی...میدونستم هر چی باشه من بنده ام و تو معبود...میدونستم که مهربون ترینی...در عین این که بزرگترینی...در بدترین و مهمترین روزهای عمرم تو دوباره به دادم رسیدی...با این که من ازت نخواسته بودم...نه این که ناامید شده باشم...نه اصلا نقل این حرفها نیست...دیگه روم نمیشد...از تو که نمیشه ناامید شد...از خودم ناامید بودم...شرمم میشد دوباره صدات بزنم...آخه دستم خالی خالی بود..هنوز هم هست...البته هیچ وقت دست آدم پیش تو پر نیست...اصلا تو که نگاهت به دست ما نیست...تو نگاهت به قلب ماست...که قلب منم- که نمیدونم به چی تشبیهش کنم- زنگ زده است...نه آینه که بتونی خودت رو توش ببینی...

در لحظاتی که دیگه داشتم صدای ترق توروق شکستن استخونهامو میشنیدم و داشتم از حال می رفتم، تو با یه کتاب زدی توی گوشم و منو به هوش آوردی...کتابی که سالها دوست داشتم بخونمش ولی هیچ وقت جور نشده بود بخرمش...همیشه به خودم می گفتم چرا جور نمیشه...حالا میفهمم...آخه وقتش حالا بود...درست عین اون یکی کتاب(روی ماه خداوند را ببوس)...

یک روز بلند شدم و رفتم بیمارستان و به مائد گفتم که بعد از کلاس بریم انقلاب کتاب بخریم...البته هنوز نمیدونستم چه کتابی میخوام...و وقتی رفتیم توی مغازه به فروشنده گفتم:"ااااااه...ببخشید آقا کتاب من او رو دارید؟؟؟..."

مخلص کلام: من عشق و عف و مات، مات موتا شهیدا....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:47  توسط مهرگان | 
پدر داستانی زیباست...داستانی پر از مهر و عشق به فرزند...و دستانی پر از دعای خیر...پدر در چشمانش خلاصه می شود...در چشمانی پر از خستگی ولی هنوز امیدوار...کاش میتوانستم به او بگویم که چقدر دوستش دارم...
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:59  توسط مهرگان |